عشق دروغی- عاشق واقعی






تاريخ جمعه نهم آبان 1393سـاعت 18:39 نويسنده ناصر فرهادی♦

تاريخ جمعه نهم آبان 1393سـاعت 18:39 نويسنده ناصر فرهادی♦

تاريخ جمعه نهم آبان 1393سـاعت 18:39 نويسنده ناصر فرهادی♦

تاريخ جمعه نهم آبان 1393سـاعت 18:39 نويسنده ناصر فرهادی♦

تاريخ جمعه نهم آبان 1393سـاعت 18:38 نويسنده ناصر فرهادی♦

تاريخ جمعه نهم آبان 1393سـاعت 18:38 نويسنده ناصر فرهادی♦

A.W.Surveys - Get Paid to Review Websites!

تاريخ جمعه نهم آبان 1393سـاعت 18:37 نويسنده ناصر فرهادی♦

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com
تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 21:50 نويسنده ناصر فرهادی♦

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com
تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 21:49 نويسنده ناصر فرهادی♦

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com
تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 21:48 نويسنده ناصر فرهادی♦

taknaz.ir at site

من به یادت بودم
اما تو بی احساس
به منو احساسم
تو خیانت کردی باز
یادم از یادت رفت
بی صدا قلبم مرد
من شدم تنها تر
خاطراتت رو غم برد
بی هوس عاشق بود
این دل بیچارم
از هوس تو رفتی
من هنوز بیمارم
بی خداحافظ بود
رفتنت از پیشم
دور میشیو من
بی صداتر میشم
به تو مدیونم من
عشقو یادم دادی
عاشقت بودم من
تو به بادم دادی .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

خیانت کرده ای آری
ولی گویم نفهمیدی
بدی از کار من بوده
که تو اینگونه رنجیدی
ز تو قدیس تر هرگز
ندیدم من به جان تو
تو گریه می کنی اما
گمانت هست که خندیدی
وفا را من ز تو دیدم
به اسم بی وفائیها
همین بود آنجه من کردم
همان بود آنچه تو دیدی
چرا بازی کنی با من
خیانت از توئی هرگز
فقط یک لحظه دور از من
به یک بیگانه خندیدی ...

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

می روی و در بیراهه ی خیانت گم میشوی
می روی و هر قدمت آفتی است و هر نگاهم شکایتیست
هراس بر وجودم چنگ می زند
مرغ شوم بر ویرانه ها می خواند
سیاهی جان می گیرد
و سایه چرکین خیانت تمامی سطح آبی قلبم را می پوشاند
باتلاق رذالتها تو را می بلعد و تو نیز تمامی روشنی ها را
ومن تنهاتر از هر غروب دیگری دست بر تن خاک می کشم و بنگر بر زبانه های آتش درونم که به کبریت تو جان گرفت و جانم سوزاند. .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

شادیت را ز دور میبینم
بانگ خندان صدایت
بر دلم میکوبد
چه صدای زشتی
چه نوای شومی
مشت بی رحم خیانت
به سرم میکوبد
من از این درد به خود میپیچم
همچو کرمی زخمی
چشم مست تو برای دگری میخندد
و برای من ِ عاشق
درد بی رحم سیاهی ست
که بر این جان ترک خورده روان میسازی
چشم غمگین دلم پر خون است
دل من میشکند از
یاد آن ایّامی
که به روی پدرم جوشیدم
به تن ِ پیر ِ چروکیدۀ او
رخت غم پوشیدم
رسم غفلت این است
گله ای از تو ندارم هرگز
هستیم را به تو بخشیدم لیک

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


خیانت دیدم وُ گفتم : تلافی می کنم من هم
اگر با دیگری باشم؛ سبک تر می شود دردم
خیانت کردم اما تو؛ ز من با طعنه پرسیدی :
چرا با اینکه بیزاری دچار ترس و تردیدی؟
خیانت کردی و چون ابر؛ به شَکَّم گریه باریدم
خیانت کردم وُ اشکی به چشمانت نمی دیدم
تلافی کردم و دردی فزون گردیده بر دردم
درونت از غمم خالیست ؛ خیانت من به خود کردم
گناهت گردنم مانده ؛ چه تاوانی که پس دادم
چه کردم با خیالاتم ؛ نخواهد رفت از یادم .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


خیانت کرده ام .... آری
و بر عشق تو می خندم
دو چشمت را خودم امشب
به روی خویش می بندم
خیانت کرده ام .... آری
نمی دانی و می گویم
بدان راهی دگر بی تو
برای عشق می جویم
وفایم را ندیدی که
خیانت را ببین حالا
دل تنگم ندیدی که
دل سنگم ببین اما
ندیدی غرق احساسم
ندیدی گریه هایم را
خیانت کرده ام تا تو
ببینی خنده هایم را
خیانت کرده ام .... آری
چه خشنودم که می دانی
مکن اندیشه باطل
که قلبم را بسوزانی

امانت داده بودم دل
به دستانت نفهمیدی؟
چه آوردی به روز دل

تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 18:40 نويسنده ناصر فرهادی♦

دانه هایی از عشق کاشتم

و خوشه هایی از غم برداشتم

خيانت

تکرار

و رویش نفرت. ...

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

هرچه ها میکنم
گرم نمیشود خاطرم
بوی تعفن خيانت از دهانم میآید
هــــــــــا....
خاطر من و
خیال تو و
خیل خيانت ...

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


همیشه تاریکی کریه نیست !
آبروی نور را برده این خيانت روشن.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ، خیانت می تواند دروغ دوست داشتن باشد ، خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ، خیانت می تواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد . (شکسپیر)

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


ای نارفیق.. به کدامین گناه ناکرده.. تازیانه می زنی بر اعتمادم
زیر پایم را زود خالی کردی . سلام پر مهرت را باور کنم.یا پاشیدن زهر خیانتت را

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


نمی بخشمت به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی ، به خاطر تمام غم هایی که بر صورتم نشاندی ، نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی ، به خاطر احساسی که برایم پر پر کردی ، نمی بخشمت به خاطر زخمی که با خیانت بر وجودم تا ابد نشاندی ،

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار خیانتش
همه وجودت له شده ....

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


حیران شده ی گریه ی پنهانی خویشم
آرامشی از لحظه ی طوفانی خویشم
پنهان شدی و فکر خيانت به سرم زد
شرمنده ی این حالت شیطانی خویشم ..

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


اگر کسی یکبار به تو خیانت کرد این اشتباه از اوست ، اگر کسی دوبار به تو خیانت کرد این اشتباه از توست ! (شکسپیر)

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


کاش هرگز در محبت شک نبود ، تک سوار مهربانی تک نبود ، کاش بر لوحی که بر جان دل است ، واژه تلخ خیانت حک نبود .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


بی وفایی کن وفایت می کنند ، با وفا باشی خیانت می کنند ، مهربانی گرچه آیینه ی خوشیست ، مهربان باشی رهایت می کنند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


هر آنکه از رفاقت دم میزند / ولی ناخودآگاه از خیانت دم میزند .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


بلرزید کوه ها از غم ، خیانت را رصد کردند / میان آسمان عشق به ماه من حسد کردند

بغرید رعد ها از خشم ، شهامت خرد شد ، پوسید / قیامت کرد زمین وقتی ، ستاره ماه را دید

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


نفرين به تو که با زیباترین نقاب به چهره دوست درامدی. نفرین بر آن مرامی که اینگونه به اعتمادم خیانت کرد
نميبخشمت

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


تو روزگار رفته ببین چی سهم ما شد ...

از عاشقی تباهی

از زندگی مصیبت

از دوستی شکست و

از سادگی خیانت

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


مرا صد بار از خود برانی دوستت دارم ، به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم ، چه سود از مهر ورزیدن ، چه حاصل از وفا کردن ، مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم

تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 18:38 نويسنده ناصر فرهادی♦

” دوستت دارم ” را برای هر دویمان فرستادی ،

هم من ، هم او ،

خیانت میکردی یا عدالت ؟

تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 18:34 نويسنده ناصر فرهادی♦

خوش به حال قصه ها...در قصه همه پاکند...

آنقدر پاک که هر کس دروغ بگوید دماغش دراز می شود...

اما در دنیای واقعی ما همه دروغ می گویند...دو رو یند...

نارو می زنند...خیانت می کنند...از هیچ کس نمی ترسند...

قسم به کتاب اسمانی می خورند و گناه می کنند...دروغ هایشان

تک تک رو می شود و با احساسات دیگان بازی

می کنند...فقط می خواهند همه را راضی کنند...برایشان مهم

نیست چقدر زیر فشارشان له می شوی...

چقدر تحقیر؟؟؟...چقدر توهین؟؟؟...چقدر باید جسارت داشت تا

با احساسات مبارزه کرد و از خود، کسی را ساخت که هر کس

هر چه بگوید ناراحت نشود؟؟؟...چگونه می توان کسی بود که

عشق را به هر قیمتی بخرد؟؟؟...چگونه می توان کسی بود که

عشق را بی هیچ بهانه ای کنار بگذارد و رهایش کند؟؟؟...

دیگر خسته شده ام بس عشق را به هر قیمتی خریده ام...

می خواهم کسی باشم که وقتی شخصی قلبم را شکست بروم و قلب کس

دیگری را بشکنم...من این گونه ام ...من ظالمم...

خسته شدم ...وقتی می گوید از دروغ متنفرم، دروغ می گوید

خسته شده ام...احساسات را می کشم...آری من قاتلم...

قاتل احساسات ...مواظب خودتان باشید...زیرا به زودی قلب

شما را نیز خواهم شکست...او مرا شکست و من دیگران را خواهم

شکست...

خودش خواست...بی هیچ بهانه ای دور شد...در حالی که می دانستم

دروغ می گوید و خیانت می کند با او ماندم و اصلا به رویش

نیاوردم...با این حال با من دم از غیرت میزد...

دیگر اعصاب ندارم...

واقها اعصاب چیست؟

چیزی که هیچ کس ندارد ولی توقع دارند که تو داشته باشی...

توقع چیست؟چیزی که همه دارند و تو نباید داشته باشی...

همه خسته می شوند و من اجازه ندارم...

همه خیانت می کنند و من اجازه ندارم...

همه دروغ می گویند و من اجازه ندارم...

همه نارو می زنند و من اجازه ندارم...

همه دورویی می کنند و من اجازه ندارم...

باید چه کار کنم؟

دیگر هیچ مرد مردی در جهان وجود ندارد...

دنیا ی ما با دنیای قصه ها خیلی فرق می کند...

دنیای ما دنیای نامردی است...

تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 15:16 نويسنده ناصر فرهادی♦

تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 15:16 نويسنده ناصر فرهادی♦

تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 15:12 نويسنده ناصر فرهادی♦

دستان مرا بگیر

 

دستان مرا بگیر

حسرت....

نمی گذارد تو را فراموشت کنم...و....عشق مانع ایست قلبی و تنها

نگاه تو می تواند مانع از این مرگ شود...

دوستت دارم .... و می خواهم در کنارم بمانی....

بگذار این حسرت به واقعیت تبدیل شود...

و در کنارت بودن...را...احساس کنم....

ای کاش می توانستی دیدگان شسته شده از اشک مرا ببینی

و...

دستان مرا در حالی که به تو نشانه رفته اند

و...

تنهابا صدای قلب تو خو گرفته اند را احساس کنی...

لحظه لحظه های تنهایی من با تو و به یاد تو سپری می شود...

و بدان تنها تو دلیل زنده بودن منی ای زیبای مهربان من

تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 15:8 نويسنده ناصر فرهادی♦

 
تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 15:7 نويسنده ناصر فرهادی♦

تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 15:6 نويسنده ناصر فرهادی♦

تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 15:5 نويسنده ناصر فرهادی♦

تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 15:4 نويسنده ناصر فرهادی♦

نــه از تنهــايــي مــي‌تــرســم،

نــه از تنهــا مــانــدن!


تــرســم از

تنهــا بــودن،

در كنــار ديگــري ســت . . .


تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 15:2 نويسنده ناصر فرهادی♦

http://sasani.persiangig.com/ax/gham%20copy.jpg
تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 15:1 نويسنده ناصر فرهادی♦

تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 15:0 نويسنده ناصر فرهادی♦

قلب ها را نشکنید

وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم


پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم


وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم


و همچنان تنها می مانیم ...

هیچ چیز آسان تر از قلب نمی شکند

 

تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 14:58 نويسنده ناصر فرهادی♦

تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 14:53 نويسنده ناصر فرهادی♦

موضوع انشا : خوش بختی …
به نام خدا
خوش بختی یعنی قلب پدر و مادرت بتپد …
پایان !!!
.
.
گارسون آمد …
پرسیدم : تلخ ترین قهوه ای که دارید چیست ؟ آهی کشید و جواب داد : زندگی …
پرسیدم : با چه شیرین میشود ؟ جوابی نداد … خواستم دوباره بپرسم که سرانجام با یک پوزخند جواب داد : شیرین شدنی نیست تا وقتی که ما انسان ها گناهکاریم !
.
.
سهراب سپهری در جشن تولد یک سالگی فرزندش گفت :
عزیزم ! یک بهار ، یک تابستان ، یک پاییز و یک زمستان را دیدی ! از این پس همه چیز تکراریست …
.
.
بزرگترین درد دنیا اینه که ببینی اونی که تا دیروز درداتو میکشیده داره درد میکشه !
اون یه نفر مادره …
.
.
یک بار ، یک بار و فقط یک بار می توان عاشق شد …
عاشق زن ، عاشق مرد ، عاشق اندیشه ، عاشق وطن ، عاشق خدا ، عاشق عشق …
یک بار و فقط یک بار … بار دوم دیگر خبری از جنس اصل نیست !
فرستنده : سما
.
.
خدا کنه هیچوقت “هست” های کسی نشه “بود” …
.
.
هیچ زخمی خوب نمیشه ، یا جاش میمونه یا یادش …
.
.
“زنها” تنهاییشان را گریه می کنند و “مردها” گریه هایشان را تنهایی …
.
.
مادرم …
قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار تا چشمانم بهشت را نظاره کنند …
.
.
و روزگار چه بیرحمانه بی رضایتِ ما میگذرد و تنها این گَردِ پیری ست ، تاوان این گذران اجباری …
.
.
از زندگی آموختم که به هیچ عنوان برای کسی تکرار نشوم …
.
.
مرد کسی نیست که گریه نکند !
مرد کسی است که به گریه نندازد …
.
.
هیچ جای دنیا امنیت دستهای پدر و مادر رو نداره !
.
.
کاش هیچوقت آرزو نمی کردم که کفش های مادرم اندازه ام شود !
.
.
کاش زندگی هم دکمه پاور داشت !
.
.
همیشه با اونی باش که باعث بشه حس کنی بهترینی …
.
.
کاش هیچوقت بزرگ نمیشدم تا برای همیشه در آغوش
مادرم جا می گرفتم !
.
.
از تمام دلتنگی ها ، از اشک ها و شکایت ها که بگذریم باید اعتراف کنم مادرم که میخندد خوشبختم !
.
.
همه ی موجودات زنده بعد از مرگشون فاسد میشن و خیلی از آدما قبل از مرگشون …
.
.
مرد از زن خیلی تنهاتره !
مرد لاک به ناخوناش نمیزنه که هروقت دلش یه جوری شد دستشو باز کنه و ناخوناشو نگاه کنه و ته دلش از خودش خوشش بیاد !
مرد موهاش بلند نیست که توی بی کسی کوتاهش کنه و اینجوری لج کنه با همه دنیا !
مرد نمیتونه وقتی دلش گرفت زنگ بزنه به دوستش و گریه کنه و خالی بشه !
مرد حتی درداشو اشک که نه ، یه اخمِ خشن میکنه و میچسبونه به پیشونیش !
یه وقتایی ، یه جاهایی ، به یه کسایی باید گفت : “میم … مثلِ مرد !”
.
.
عشق از جنس باران است ، کثیفش نکنید …
.
.
صدای خنده ی مادرم ، حتی غم هایم را هم می خنداند !!!
.
.
موندنی با لگد نمیره ، رفتنی با خواهش نمیمونه …
.
.
آدم یک “بودن” است و انسان یک “شدن” …
.
.
عاشقی لباس رزم پوشید و به جنگ روزگار رفت …
بین راه دیوانه ای را دید که از جنگ روزگار باز می گشت !
.
.
حق الناس همیشه پول نیست … گاهی دل است ؛ دلی که باید میدادی و ندادی …
.
.
به هرکسی محبت کنی او را ساختی و به هرکسی بدی کنی به او باختی ؛ پس بساز و نباز !
.
.
کسانیکه قدر دستان نوازشگر را ندانند ، عاقبت پاهای لگدکوب را می بوسند …
.
.
شاید قانون دنیا همین باشد ، من صاحب آرزویی باشم که شیرینی تعبیرش از آن دیگریست …
.
.
از یه جایی به بعد دیگه بزرگ نمیشی، پیر میشی …
از یه جایی به بعد دیگه خسته نمیشی ، میبُری …
از یه جایی به بعد هم دیگه تکراری نیستی ، زیادی ای …

تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 14:50 نويسنده ناصر فرهادی♦

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود
تو آسمون آرزوت هزار تا بادبادک بود
تنگ بلوری دلت درست مثل دل من
کلی لبش پریده بود همش پره ترک بود
وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی
توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود
چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم
که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود ؟
تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید
راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود
دیگه نه از تو خبری بود ،‌ نه از آرزوهات
قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود
یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و
اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود
تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی
عاشقیمون یه بازی شاید ،‌ یه الک دولک بود
نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی
کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود
قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت
کسی که رو زخمای قلب من مثل نمک بود…………….

نمی بخشمت……………………….

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 14:47 نويسنده ناصر فرهادی♦

چینی نازک تنهایی من

سهراب سپهری

به سراغ من اگر می آیید،
پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ های هوا ،
پر قاصد ها ییست که خبر می آرند،
از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک .

روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است
که صبح،به سر تپهی معراج شقایق رفتم

پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می آید.

آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست.

به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.

تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 14:45 نويسنده ناصر فرهادی♦

تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 14:45 نويسنده ناصر فرهادی♦
яima